طوفان‌الاقصی؛ لحظه‌ای که جغرافیای قدرت در غرب آسیا شکست

اخبار

طوفان‌الاقصی، بیش از آن‌که نام یک عملیات باشد، نام یک گسست تاریخی میان تصور پیشین از منطقه و واقعیت تازه است.

به گزارش آژانس خبری مظفریه؛ عملیات طوفان‌الاقصی در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، صرفاً یک رخداد نظامی یا امنیتی در منازعه دیرپای فلسطین و رژیم صهیونیستی نبود، بلکه این رویداد در سطحی عمیق‌تر، بازگشت مسئله فلسطین به مرکز سیاست منطقه‌ای و جهانی بود. مسئله‌ای که طی سال‌های پیش از آن، برخی بازیگران می‌کوشیدند با پروژه عادی‌سازی روابط، توافق‌های اقتصادی، پیمان‌های امنیتی و روایت صلح ابراهیم، آن را به حاشیه برانند.

طوفان‌الاقصی نشان داد که حذف سیاسی یک ملت، حتی اگر با سکوت رسانه‌ای، محاصره اقتصادی، برتری نظامی و حمایت قدرت‌های بزرگ همراه شود، به معنای پایان مسئله نیست. فلسطین نه یک بحران موقت، بلکه یک گره تاریخی در قلب نظم سیاسی غرب آسیاست، گرهی که بدون توجه به حقوق ملی، انسانی و سیاسی فلسطینیان گشوده نخواهد شد. در واقع، این عملیات شکافی را عیان کرد که میان تصویر قدرت و واقعیت قدرت وجود داشت. رژیم صهیونیستی سال‌ها خود را دارای دستگاه اطلاعاتی نفوذناپذیر، ارتشی شکست‌ناپذیر و بازدارندگی مطلق معرفی می‌کرد، اما رخداد هفتم اکتبر نشان داد هر سازه امنیتی، هرقدر هم پیچیده و مجهز، در برابر اراده سیاسی و انگیزش اجتماعی آسیب‌پذیر است.

پیش از طوفان‌الاقصی بسیاری از تحلیل‌ها بر این فرض استوار بود که مسئله فلسطین در حال خروج از دستور کار دولت‌های عربی است. توافق‌های عادی‌سازی میان برخی کشورهای عربی و رژیم صهیونیستی، این تصور را تقویت می‌کرد که منازعه عربی ـ اسرائیلی جای خود را به همکاری‌های اقتصادی، فناوری، گردشگری و امنیتی داده است، اما طوفان‌الاقصی این روایت را به چالش کشید. افکار عمومی جهان عرب، جوامع اسلامی و حتی بخش گسترده‌ای از افکار عمومی غرب نشان دادند که مسئله فلسطین را نمی‌توان صرفاً با امضای توافق‌های رسمی از حافظه تاریخی ملت‌ها حذف کرد. دولت‌ها ممکن است مسیرهای دیپلماتیک خود را تغییر دهند، اما ملت‌ها در بسیاری موارد براساس حافظه، هویت، عدالت‌خواهی و تجربه زیسته سیاسی تصمیم می‌گیرند. از این منظر، طوفان‌الاقصی شکست یک پروژه سیاسی بود، پروژه‌ای که می‌خواست امنیت رژیم صهیونیستی را از مسیر ادغام منطقه‌ای تأمین کند، بدون آن‌که مسئله اشغال، آوارگی، محاصره و حق تعیین سرنوشت ملت فلسطین را حل کند. رخدادهای پس از آن ثابت کرد امنیت پایدار نه با توسعه روابط رسمی، بلکه با رفع ریشه‌های بی‌عدالتی و پایان‌دادن به منطق اشغال امکان‌پذیر است.

جنگ غزه پس از طوفان‌الاقصی، به عرصه آزمون مدعیان نظم بین‌المللی بدل شد. قدرت‌های غربی که سال‌ها از حقوق بشر، قوانین جنگ، حفاظت از غیرنظامیان و نظم مبتنی بر قواعد سخن گفته بودند، در مواجهه با ویرانی گسترده غزه با یک پرسش بنیادین روبه‌رو شدند، که آیا حقوق بشر اصلی جهان‌شمول است یا ابزاری گزینشی در خدمت منافع ژئوپلیتیک؟

حجم بالای تلفات غیرنظامیان، تخریب زیرساخت‌های حیاتی، حمله به مراکز درمانی، مدارس، اردوگاه‌های آوارگان و محدودیت‌های اعمال‌شده بر ورود کمک‌های بشردوستانه، وجدان عمومی جهان را به‌شدت تحت تأثیر قرار داد. در این میان، شکاف میان روایت رسمی دولت‌های غربی و آن­چه در شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های مستقل و گزارش‌های نهادهای حقوق بشری دیده می‌شد، روزبه‌روز عمیق‌تر شد. البته این شکاف، تنها به موضوع فلسطین محدود نماند، و اعتبار اخلاقی غرب در بسیاری از جوامع جهانی جنوب، به‌ویژه در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، آسیب دید. هنگامی که قواعد بین‌المللی به‌صورت دوگانه اجرا شوند، طبیعی است که مشروعیت همان قواعد نیز زیر سؤال برود. طوفان‌الاقصی، به همین معنا، بحران مشروعیت نظم مسلط جهانی را آشکار کرد. مفهوم بازدارندگی در ادبیات راهبردی رژیم صهیونیستی جایگاه محوری دارد. این رژیم همواره کوشیده است با اتکا بر برتری نظامی، توان اطلاعاتی، حمایت آمریکا و سیاست واکنش سخت، این پیام را به بازیگران منطقه‌ای منتقل کند که هرگونه مواجهه با آن هزینه‌ای سنگین خواهد داشت.

طوفان‌الاقصی نشان داد بازدارندگی فقط به تعداد جنگنده‌ها، سامانه‌های موشکی، دیوارهای امنیتی و فناوری‌های نظارتی وابسته نیس، بلکه پیش از هر چیز یک پدیده ادراکی است، یعنی طرف مقابل باید به این باور برسد که اقدام او بی‌نتیجه یا پرهزینه خواهد بود. هنگامی که بازیگری با وجود همه محاسبات، تصمیم به اقدام می‌گیرد، معنایش این است که ساختار بازدارندگی در سطحی از ادراک و اراده دچار اختلال شده است.

با این حال، این نکته نباید به ساده‌سازی واقعیت جنگ منجر شود. قدرت نظامی رژیم صهیونیستی همچنان یک واقعیت است و حمایت‌های سیاسی و تسلیحاتی آمریکا نیز در تداوم آن نقش تعیین‌کننده دارد، اما واقعیت دیگر آن است که قدرت سخت، به‌تنهایی نمی‌تواند امنیت تولید کند، امنیتی که بر نفی حقوق یک ملت و استمرار اشغال بنا شود، همواره با بحران بازتولید خواهد شد.

یکی از مهم‌ترین ابعاد طوفان‌الاقصی، نبرد روایت‌ها بود. در دهه‌های گذشته، رژیم صهیونیستی و حامیان آن از ظرفیت بالای رسانه‌ای، لابی‌های سیاسی و شبکه‌های بین‌المللی برای تثبیت روایت خود بهره می‌بردند،  اما جنگ غزه نشان داد که عصر انحصار روایت به پایان رسیده است.

شبکه‌های اجتماعی، خبرنگاران محلی، شهروندخبرنگاران، پزشکان، امدادگران و خانواده‌های فلسطینی به بازیگران اصلی عرصه اطلاع‌رسانی تبدیل شدند. تصاویر و روایت‌هایی که از دل غزه منتشر می‌شد، امکان سانسور کامل واقعیت را محدود کرد. افکار عمومی جهانی دیگر فقط مصرف‌کننده خبرهای رسمی نبود، بلکه با روایت‌های میدانی، فیلم‌ها، شهادت‌ها و داده‌های متنوع مواجه می‌شد.

البته جنگ روایت‌ها عرصه‌ای پیچیده است و اطلاعات نادرست، تحریف، عملیات روانی و تولید محتوای جهت‌دار نیز در آن نقش دارند، و با این همه، آن­چه تغییر کرد، شکستن انحصار بود. فلسطین توانست بار دیگر از چارچوب‌های محدود امنیتی خارج شود و به‌عنوان مسئله‌ای انسانی، حقوقی، تاریخی و ضد‌استعماری مطرح شود، که این تحول برای نخبگان رسانه‌ای و فکری اهمیت ویژه دارد. امروز دفاع از حقیقت، تنها با تکرار مواضع رسمی ممکن نیست، بلکه به راستی‌آزمایی، دقت مفهومی، روایت‌گری مسئولانه، فهم زمینه تاریخی و پرهیز از تقلیل‌گرایی نیاز دارد.

در جهان امروز، سیاست اغلب با منافع، قدرت، موازنه و محاسبه تعریف می‌شود. اما مسئله فلسطین بار دیگر نشان داد که اخلاق هنوز از سیاست حذف نشده است. پرسش از حق زندگی، حق بازگشت، حق تعیین سرنوشت، حق امنیت و حق برخورداری از کرامت انسانی، پرسش‌هایی نیستند که بتوان با زبان صرفاً فنی یا امنیتی به آن‌ها پاسخ داد. طوفان‌الاقصی، فارغ از همه اختلاف‌نظرها درباره ابعاد میدانی و سیاسی آن، جهان را ناگزیر کرد بار دیگر به این پرسش بازگردد که آیا می‌توان یک ملت را دهه‌ها در وضعیت اشغال، تبعیض، آوارگی و محاصره نگه داشت و انتظار داشت هیچ واکنش تاریخی و سیاسی شکل نگیرد؟

این پرسش، هم برای طرفداران فلسطین و هم برای منتقدان روش‌های مقاومت اهمیت دارد. دفاع از حقوق فلسطینیان به معنای چشم‌پوشی از رنج غیرنظامیان نیست، و هر نگاه مسئولانه باید بر اصل حفظ جان انسان‌ها، مخالفت با هدف‌گیری غیرنظامیان و ضرورت پایان‌دادن به چرخه خشونت تاکید کند. اما این تاکید نباید به پوشاندن ریشه بحران منجر شود، ریشه‌ای که در اشغال، سلب حق، تبعیض ساختاری و انسداد افق سیاسی قرار دارد.

پس از طوفان‌الاقصی، نقش آمریکا بیش از گذشته در کانون توجه قرار گرفت. واشنگتن تلاش کرد خود را میانجی، حامی امنیت رژیم صهیونیستی و هم‌زمان مدافع کاهش تنش معرفی کند، اما حمایت‌های گسترده سیاسی، نظامی و دیپلماتیک از تل‌آویو، این تصویر را با چالش مواجه ساخت.

آمریکا در سطح راهبردی با یک تناقض روبه‌رو شد. از یک سو می‌خواست تمرکز خود را بر رقابت با چین و مدیریت بحران‌های جهانی قرار دهد، از سوی دیگر، درگیرشدن عمیق در جنگ غزه و حمایت بی‌قیدوشرط از رژیم صهیونیستی، هزینه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی آن را افزایش داد. اعتراض‌های داخلی در دانشگاه‌ها، شکاف در میان دموکرات‌ها، فشار افکار عمومی و اعتراض دولت‌های جنوبی، همه نشانه‌هایی از این هزینه بودند. در واقع، طوفان‌الاقصی نشان داد آمریکا نمی‌تواند هم‌زمان مدعی نظم مبتنی بر قواعد باشد و در برابر نقض گسترده همان قواعد، رویکردی گزینشی اتخاذ کند. بنابراین این تناقض، سرمایه نمادین آمریکا را در جهان کاهش می‌دهد و دست بازیگران رقیب را برای نقد نظم غرب‌محور بازتر می‌سازد.

غرب آسیا پس از هفتم اکتبر، دیگر همان منطقه پیشین نیست. مسئله فلسطین دوباره به محور گفت‌وگوهای دیپلماتیک، محاسبات امنیتی و افکار عمومی تبدیل شده است. رژیم صهیونیستی با بحران اعتماد داخلی، فشارهای بین‌المللی، فرسایش تصویر بازدارندگی و مسئله آینده غزه مواجه است، و کشورهای عربی نیز دریافته‌اند که نادیده گرفتن فلسطین نه ‌تنها ثبات تولید نمی‌کند، بلکه می‌تواند هزینه‌های اجتماعی و سیاسی گسترده‌ای ایجاد کند. در این میان، محور مقاومت نیز با واقعیتی تازه روبه‌رو است. افزایش وزن سیاسی و اجتماعی مسئله فلسطین، فرصت‌هایی برای اثرگذاری فراهم کرده، اما هم‌زمان خطر گسترش جنگ، فرسایش منطقه‌ای و تحمیل هزینه‌های انسانی و اقتصادی را نیز بالا برده است. هنر سیاست در چنین شرایطی، جمع میان ایستادگی، عقلانیت، حفظ منافع ملی و جلوگیری از گرفتارشدن در جنگ‌های بی‌پایان است.

ایران نیز در این معادله، به‌دلیل جایگاه منطقه‌ای و مواضع دیرینه خود درباره فلسطین، یکی از بازیگران مهم به‌شمار می‌رود. با این حال، سیاست مؤثر در قبال فلسطین نیازمند ترکیبی از حمایت سیاسی و حقوقی، دیپلماسی فعال، تقویت روایت رسانه‌ای، کمک انسانی و محاسبه دقیق هزینه‌ها و فرصت‌هاست. به طوری که هر سیاستی که از پیچیدگی‌های منطقه غفلت کند، ممکن است به‌جای افزایش قدرت، به افزایش آسیب‌پذیری منجر شود.

درس اصلی طوفان‌الاقصی شاید این باشد که هیچ نظم امنیتی پایداری بر پایه نادیده‌گرفتن عدالت شکل نمی‌گیرد. ممکن است یک طرف از برتری نظامی برخوردار باشد، مرزها را کنترل کند، شهرک‌سازی را توسعه دهد و حمایت قدرت‌های بزرگ را پشت سر خود داشته باشد، اما تا زمانی که ملت فلسطین از حقوق بنیادین خود محروم باشد، بحران ادامه خواهد یافت.

صلح واقعی از مسیر مدیریت موقت بحران، توافق‌های نمایشی یا حذف صورت مسئله نمی‌گذرد. صلح به رسمیت شناختن کرامت انسان، پایان اشغال، تضمین حقوق سیاسی فلسطینیان، توقف سیاست‌های تبعیض‌آمیز و ایجاد سازوکاری عادلانه برای همزیستی و امنیت همه ساکنان این سرزمین نیاز دارد.

در نهایت، طوفان‌الاقصی، بیش از آن‌که صرفا نام یک عملیات باشد، نام یک گسست تاریخی است، گسستی میان تصور پیشین از منطقه و واقعیت تازه آن است. این رخداد به جهان یادآوری کرد که ملت‌ها را نمی‌توان با دیوار، محاصره و روایت‌سازی از تاریخ حذف کرد، و فلسطین  با همه رنج‌ها و ویرانی‌هایش بار دیگر به مسئله‌ای زنده در وجدان جهانی بدل شده است.

انتهای پیام/